هارون
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

و معلم گفت:‌ هارون به دعای موسی بود که پیام آور شد.

از آن روز مانده ام.

مانده ام که آیا دعای "من" می تواند؟

"می تواند" تو را، "تو" کند؟


 
بی برگی
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به درختان نگاه کن!

حتی حالا هم

با تمام بی برگی شان

دست به آسمانند.

صومعه سرا-دی 90


 
 
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

کاش... ای کاش... با تو بودم


 
 
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

باید که صرف کنم فعل تقوموا را                          شاید که مثنی، شاید فرادا


 
صبح
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چقدر صبح قشنگ است...

حتی در این ازدحام بی حد بی معنا...

انگار از عالمی دیگر است....

 

پ.ن. نوشتن از عالمی دیگر پر از سه نقطه می شود دیگر


 
 
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت   بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم   افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت

 
مظلوم
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

در میان تاریکی و از بین صفها، کسی دَم می گیرد:

مظلوووووووووووووووووم

و مردم فریاد می­زنند:

حسیییییییییییییییییین

 

تشننننننننننننننننننننه

حسیییییییییییییییییین

 

تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

حسیییییییییییییییییین

 

غرییییییییییییییییییییب

و مردم که نه، زمین و زمان فریاد می زنند:

حسیییییییییییییییییین

 

در قعر وجودم

در میان تاریکی

در تمام لحظه های زندگی­ام

کسی با حزنی بی پایان، دم می­گیرد:

مظ.....

 

پ.ن.«رودخانه ای در سرم دارم

رودخانه ای در قلبم

رودخانه ای در مشتم

رودخانه ای در جیبم

می خواهم دریا بشوم

بغلت کنم

همین!»


 
خبر
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سر نوشت. بالاخره مجمع عمومی به خوبی برگزار شد. خسته بودم اما خستگی ام از جنس آن حس سبکی و شادی بود که  بعد از دو، سه روز کوهپیمایی در اتوبوس که نشسته ای پُرَت می کند... خستگی و آرامش .. و شادی...

خسته ام و خبری می آید

 

باور کردنی نبود

وقاحت تا کجا؟

دشمنی تا کجا؟

تنهایی تا کجا؟

نادانی تا کجا؟

...

گیجم

کلی کار مانده، ولی من نمی توانم بنشینم. و می زنم بیرون...

....

به خودم نیستم..

تاکسی اشتباهی سوار می شوم..

اشکم سرازیر می شود بی محابای دیگران...

....

فقط یک مکان در خاطرم می آید... مکانی به وسعت همه مکانها

فقط یک زمان ... زمانی به درازای همه زمانها

و یک نام...

 

و نهایت وقاحت را یادم می­آید

و نهایت نادانی را

و نهایت تنهایی را

و نهایت دشمنی را

 

و اوج تجلی «تو» را

یادم می آید

 

 

 

 

 

 

و قرآن را که باز می کنم، تازه «خبر» را می شنوم:

وَلاَ تَحْسَبَنَّ اللّهَ غَافِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّمَا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الأَبْصَارُ ﴿42 ابراهیم

خدا را از آنچه ستمکاران مى‏کنند غافل مپندار جز این نیست که [کیفر] آنان را براى روزى به تاخیر مى‏اندازد که چشمها در آن خیره مى‏شود.


 
انتباذ
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

«وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مَرْیَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَکَانًا شَرْقِیًّا

فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًا ...

در این کتاب(قرآن) از مریم یاد کن، آن دم که از خاندان خود کناره گرفت و در ناحیه شرقی(تابشگاه خورشید) استقرار یافت و در مقابل(خود) و آنان پرده‌ای آویخت».

 

 

پ.ن. گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر

بیرقیبش دادمی من بوسههایی سیر سیر

 


 
آه
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

وقتی نمی بینمت

وقتی نیستی مرا در آغوش می­کشد -به دروغ-

 آه می کشم

 

آه یعنی اینکه وجودم، تو را صدا میزند

هستی را

 

آه فقط یک نوع دارد

فریادست

فریادی سرد و آرام

از درک نبودنت

در آرزوی بودنت

آه....


 
← صفحه بعد