ورودی عمارت عالی قاپو- روز- داخلی
- آجی! اینا چی می گن؟
- صدا میاد دیگه!
- سلااااام!
من سعی می کنم تعجبم را قورت بدهم که بیشتر بتوانم بشنوم و می شنوم. و نمی دانم چرا چشمانم به آهستگی تر میشود.
- دمشون گرم...
صدا مسیرش را از دیوار ها و سقف می پیماید و می رود آن گوشه مقابل در گوش خواهر مینشیند. می خندد. لحن جملهام خودم را بیشتر از مرد محترمی که با شگفتی به سمت صدایم برگشته است، متعجب میکند.
زیاد نمی مانم. از خودم تعجب میکنم. چرا چشمم.... راه میافتم.
اتاق موسیقی- عمارت عالی قاپو- روز- داخلی
به در و دیوار خیره شده ام و هنوز چرا آویزانم است. ناچار چرا را هل می دهم به سمت دیوار ها.
- چرا این جا را صلیبی ساخته اند؟
راهنما از طنین صدا می گوید و عایق شدن حفره ها که هم صدا را زیبا تر می کند و هم صدا را درون خودش حفظ می کند ... من هول دارم. این جواب آن تری نابهنگام نمی شود که. لبخند می زنم و راهی برگشت می شوم....
ایوانِ عمارت عالی قاپو- مشرف به میدان نقش جهان- روز - نیمه خارجی
حالا اینجا، کنار این منظر میدان که زیر پایم است، نسیم موهای خیالم را به بازی می گیرد. اینجا، بهانه خیسی چشمان، نرم می آید و کنارم می ایستد.
می دانستم و نمی دانستم ... این غرور زخمی خودش را جایی پنهان کرده بود ... من هم باورم شده بود که نتوانسته ایم ... حالا اشک آمده است به شستن این باور....
حالا این نسیم و آن صدا ...، این منظره و آن حفره ها ...، خاطرات دوری را به یادم می آورد از حُسن. حسنی بشرساخت که زیبایی و قدرت را کنار هم نشانده است ....
ایران- شب و روز- داخلی و خارجی
نسیم، آب و روشنی....