ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: زن ، آئورا ، جسم ، ذهن
#برشی_از_کتاب 
آخر مگر رازی رازتر، فضیحتی کهن تر از زن بیگناه وجود دارد، زنی که به سوی گناه کشیده نمی شود –حوا- و صندوق رسوایی را نمی گشاید –پاندورا؟ زنی نه آنچنان که پدر کلیسا، ترتولیان می خواستش: «معبدی ساخته بر فراز گندابرویی»، نه آن زنی که می بایست همچون نورا در خانه عروسکِ ایبسن، با در هم کوفتن هر دری، خود را برهاند، بلکه آن زن پیشتر از همه مالک زمان خویش است، چرا که هیچ تفکیکی میان زمان، جسم و اراده را نمی پذیرد و این، زخمی هولناک بر مرد می زند که می خواهد ذهن خود را از جسم جدا کند تا با ذهن خود به خدایش و با جسم خود به شیطانش مانند شود؟
#آئورا_پیوست
#کارلوس_فوئنتس

 
بازآفرینی
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

آیا کتابی بی‌پدر، مجلدی یتیم در این دنیا وجود دارد؟ کتابی که زاده‌ی کتاب‌های دیگر نیست؟ ورقی از کتابی که شاخه‌ای از شجره‌ی پر‌شکوه تخیل ادبی آدمی نباشد؟ آیا خلاقیتی بدون سنت هست؟ و باز، آیا سنت بدون نو شدن، آفرینشی جدید، نو رستن قصه‌های دیرنده، دوام می‌یابد؟

-از کتاب  آئورا نوشتهکارلوس_فوئنتس

این آفرینش جدید داستان های کهن، خیلی مهمه. بازآفرینی داستان های قدیمی ایرانی بعضا توسط برخی نویسنده ها مثله پائولو کوئیلو انجام شده. این ایده ها اگر دوباره بازآفرینی نشوند، می میرن، و ما نمی توانم به صرف داشتن مولانا و سعدی و غیره افتخار کنیم. در واقع این مشاهیر و ایده هایشان از آنِ کسانی هستند که از آنها در زندگی شان بهره می برند...



 
درباره صدسال تنهایی
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: تنهایی ، زندگی ، انقلاب ، مارکز

صد سال تنهایی از معدود داستان های بلندی است که یک بار نیمه رهایش کرده بودم و این بار البته با کمک درخت خانوادگی اول کتاب بالاخره در پنج روز خواندمش. اعتراف می کنم، لذت زیادی از آن نبردم و صرفا خواندن یکی از آثار برجسته ادبیات جهان به من انگیزه داد. نوشتن نقد بر این کتاب برای من از این جهت کار دشواری است. راستش خود را خیلی در موضع نقد نمی بینم چرا که برای نقد درست باید بتوانی از منظر نویسنده نگاه کنی و در جای او بنشینی و نوشته او را زندگی کنی؛ و من در این طول خواندن این کتاب طولانی اوقات کمی بود که با یکی از شخصیت های داستان –اورسولا، فرناندا دل کارپیو، خوزه آرکادیو و - همذات پنداری می کردم یا به آنها نزدیک می شدم. می خواهم در خلال این نوشته که اسمش را نقد نمی گذارم و فقط قلم زدنی است، برای فهم کتاب، کمی به چرایی این موضوع نزدیک شوم.

از دید من، مارکز در این کتاب –تا حدودی- برداشت خودش را از زندگی و همینطور انقلاب، نشان داده است.

درباره انقلاب مهمترین ادراک برآمده از کتاب این است که انقلاب ها در انقلابیون اصلی بر اساس دلایل پوچی به وجود می آیند: "به دلیل غرور" سرهنگ آئورلیانو بوئندیا.

یا حقوق اولیه ای را دنبال می کنندکه نیازی به این همه جنگ و خونریزی نداشت:

"فقط برای اینکه رنگ خانه‌هایمان را خودمان انتخاب کنیم".

و به جایی هم نمی رسند، جز اینکه برخی انقلابیون به سران قبلی می پیوندند و بازیچه بازی قدرت می شوند.

این کتاب مهم تر از موضوع انقلاب درباره زندگی و تنهایی هر آدم حرف می زند. تمام شلوغی های زیبای زندگی خانوادگی چندنسلی عاقبت به ویرانی و نیستی می انجامد. اورسلا تنها می ماند با همه تلاش های چندین ساله و چند نسلی اش. در تنهایی اورسلا همین بس که کوری اش را حتی پنهان می کند. در نهایت آرزوی اورسولا، خانه ای آباد،  انگار که اصلا نبوده است. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، تنها می ماند با هم اسطوره ملی بودنش و ...

آیا پیام مارکز این است که ما در هر حال تنها می مانیم، حال هر جور زندگی کنیم؟

من با اصل تنها بودن آدمها موافقم. یعنی می دانم آدم ها تنها هستند. ولی سوال من این است "خب که چه؟". تنهایی بد است؟ تنهایی خوب است؟ حال که در نهایت هیچ تلاشی تنهایی ما را پر نمی کند، سعی کنیم خوب زندگی کنیم؟ یا...؟

پ.ن. یک اعتراف دیگر: در ضمن اینکه درباره کتاب می نوشتم، فهمیدم که "حرفهایی" هم برای گفتن به "من" –منی که احساس بیگانگی با فضای داستان داشتم- داشته است و من آنها را "شنیده ام". مهمترین آن هم شاید همین باشد که درباره "تنهایی" بیشتر بیاندیشم.


 
نامیرا (نقدی بر کتاب میرا نوشته فرانک کریستوفر)
ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: عدالت ، آزادی ، میرا

بنظرم برای نقد و نظر دادن لزومی به تخصص نیست. هر چند اگر تخصصی هم باشه، دیدگاه متفاوت و آموزنده ای می تونه داشته باشه. اما نظر شخصی یک خواننده به نظرم می تونه خیلی ارزشمند باشه و نکات مخفی ای رو آشکار کنه. البته من به خاطر اینکه الان در پایان نامه ام روی موضوع عدالت کار می کنم، نتونستم با نگاه یک خواننده معمولی صرف کتاب رو بخونم و مدام اون مفاهیم عدالت ذهنمو درگیر می کرد. پس اینجا دو جور نظرمو می ذارم یکی معمولی تر و یکی به اصطلاح تخصصی تر.

 

وقتی میرا را شروع کردم کمی تو ذوقم خورد. چرا که آن را نوشته ای ویراسته نشده و خام تر و ضعیف تر و از کتابهای دیگری که قبلا خوانده بودم مثله 1984 و دنیای متهور نو یافتم. برخی تصاویری استعاری که نویسنده ساخته بود برای معنای خاصی را در بیرون تداعی نمی کرد و همین باعث کاهش جذابیت داستان برایم شد.

به نظر من زیباترین وجه داستان ظهور دوباره و سه باره میرا در برابر راوی است. میرایی که جبر حاکم را بر نمی تابد و به دنبال ظهور فردیت و انسانیت به نحو کامل است. میرایی که می خواهد انسان در همه جلوه هایش ظهور کند و یک خوبی را فذای خوبی دیگر نکند. این را به تعبیر خودم می توانم اصل بقای نور و روشنی در جهان بنامم.

شاید "نامیرا" یا "همیشه زنده" اسم بهتری برای این کتاب بود. چون من وقتی کتاب را زمین گذاشتم، ادامه داستان را می دیدم ک میرا در لباسی نو ظاهر می شد

 

نقد تخصصی تر:

به نظرم گرایش های لیبرالیستی و مارکسیستی به دنبال دو گمشده بشری به نام آزادی و برابری بوده اند. و در این میان اندیشمندان و مکاتبی هم بوده اند که در نظر لااقل به لزوم احقاق هر دو ایده آل برای انسان معتقد بوده اند.

در مقابل تسلط افراطی یکی از این ایسم ها (ایسم های دیگر هم مد نظرم هست که به دنبال یک یا چند خیر و مطلوب انسان بوده اند) و کشیدن آحاد جامعه به سمت مطلوب آن اندیشه ها، مخالفت هایی در سطوح مختلف بروز می کند که رمان های هر عصر و هر کشور هم نمادی از این مخالفت هاست.

میرا هم یکی از این رمان هاست که با نشان دادن حد نهایی تفکر مسلط که در آن هر گونه آزادی فردی نقض شده و منافع جمع بر فرد مقدم شمرده می شود، کاستی و نقص اندیشه مارکسیستی را نشان می دهد. مشابه همین رمان را می شود علیه لیبرالیسم و ... هم نوشت. به نظر می رسه همه به دنبال یک آرمانشهر و جامعه متوازن که تمام دوست داشتنی ها و مطلوب های بشر در آن محقق می شوند، هستند.

مطلوب های حکومت به اصطلاح توتالیتر رمان میرا مطلوب های بدی هم نیستند مثل تنها نبودن، شاد بودن، مفید بودن برای جامعه، روشنی و ... ولی می بینیم که پرداختن بی حد و مرز به این خوبی ها باعث از دست رفتن سایر مطلوبیت های انسانی شده است. مثلا جامعه ای که دنبال برابری بوده در عمل به عدم تعادل و بی عدالتی کشانده شده است. اگر شاد بودن خوب است، چرا بویینه شاد نیست؟ چون فقط در حکم ابزاری برای ساختن یک "تصویر اجتماعی مطلوب انگاشته شده" به کار رفته است.

اما نکته ای که نباید در این خلال فراموش شود این است که بالاخره هر زندگی اجتماعی ای (مثلا کوچکترین آنها که یک خانواده دو نفره س) مستلزم گذشتن از برخی خواسته هاس. به قول یکی از دوستان:

"درد و رنجی که در کتاب بهش اشاره شده دردی ست مستلزم زندگیِ اجتماعی با همنوعان. و هیچ ارتباطی به نوع و میزان مسمومیتِ جامعه ای که فرد در اون زندگی می کنه نداره. حدی از خصوصی بودن، درخود بودن، و هر آنچه را که دلت میخواهد انجام دادن، که به ناچار، زیستن در جامعه مانعِ بزرگیست برایش."

پ.ن. قابل اصلاح و بررسی مجدد


 
بودن و نبودن
ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میان این همه میل به بودن در تو و
سرگردانی و رقص بین انواع بودن:
نوشتن، خندیدن و گرییدن با خواهری یا با دوستی، خواندن، تحلیل کردن، سیاست ورزیدن، همراه شدن با تجربه زیسته فردی در کتابی یا در فیلمی، مرور خود در روزهای دور یا ساعت های نزدیک، خواندن و رقصیدن و ....
ناامیدی و اندوه ناگهانی می آید و راه نفسِ بودن را می بندد...
تو که می خواهی که کاش روزها 25 ساعت بود و کاش نمی خوابیدی تا به «بودن»ت کاملِ کامل برسی... چرا دل دادی به این ناامیدی و ساعت ها را به باد دادی؟
تمام بودنهایی را که می توانستی فدای بودنی کردی که نمی توانستی هم اکنون باشی و مثل بچه ای پا بر زمین کوفتی و گریستی که می خواهم، این بودن را می خواهم ....، همین الان، همین را....

و همه بودنهای زیبایت را به پای یک نوع بودنی که هنوز خیالی بیش نیست، فدا کردی

چرا؟

تمام بودن هایم را در آغوش می کشم. بودنم همان بودن توست. همان بودن است.... همان توست...

 


 
در وصف کلمه طیب (از کامنت هایم در وبلاگ یک دوست)
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:
 الفشین۱٢:۴٢ ‎ب.ظ - شنبه، ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
به نظرم کلمه همیشه شنیده خواهد شد. وجود گوش خواهد شد و آن را خواهد شنید...در لامکان و لازمان... ولی کلمه طیب مقصد دارد..ریشه دارد...و قرار دارد چیزی که کمه خبیث ندارد... کلمه هرز است که شنونده ندارد...
 
 
 الفشین۱٢:۱۳ ‎ب.ظ - شنبه، ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
با این معنایى که براى کلم طیب کردیم ، روشن مى شود که مراد از آن صرف لفظ نیست ، بلکه لفظ بدان جهت که معنایى طیب دارد منظور است ، پس در نتیجه مراد از این کلم طیب ، عقاید حقى مى شود که انسان اعتقاد به آن را زیر بناى اعمال خود قرار دهد، و قدر یقینى از چنین عقایدى کلمه توحید است ، که بر گشت سایر اعتقادات حق نیز به آن است ، و این کلمه توحید همان است که آیه (الم تر کیف ضرب اللّه مثلا کلمه طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء توتى اکلها کل حین باذن ربها) متضمن آن است . و اینکه اعتقاد را قول و کلمه خوانده ، بدین جهت است که این استعمال در عرب شایع بوده است. و صعود کردن (کلم طیب ) به سوى خداى تعالى ، عبارت است از تقرب آن به سوى خدا، چون چیزى که به درگاه خدا تقرب یابد، اعتلا یافته ، براى اینکه خدا على اعلى و رفیع الدرجات است ، و چون اعتقاد، قائم به معتقدش مى باشد، در نتیجه تقرب اعتقاد به خدا، تقرب معتقد نیز هست.
 
 
 الفشین۱٢:٠٩ ‎ب.ظ - شنبه، ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
الیه یصعد کلم الطیب
علامه در المیزان ذیل این عبارت نوشته اند: 
مراد از کلم طیب و صعود آن به سوى خدا و مقصود از اینکهعمل صالح آن را بلند مى کند (الیه یصعدالکم الطیب ...) 
به هر حال مراد از (کلم ) آن سخنى است که از نظر عبارت معنایى تمام داشته باشد، به شهادت اینکه در آیه آن را توصیف کرده به (طیب )، پس (کلم طیب ) آن سخنى است که با نفس شنونده و گوینده سازگار باشد، به طورى که از شنیدن آن انبساط و لذتى در او پیدا شود، و نیز کمالى را که نداشت دارا گردد، و این همه وقتى است که کلام معناى حقى را افاده کند، معنایى که متضمن سعادت و رستگارى نفس باشد.
پ.ن.1. ترتیب زمانی کامنت ها را برای خواندن فراموش نکنید.
پ.ن.2. محض یادآوری «آنچه قبلا زیسته ام» به خود.
پ.ن.3. تکه ای از وجودم و فهمم

 
انار، حوض، ماهی
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: انار

 نوشتن دوباره؟ به بهانه انار؟


 
دیدار تازه
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

نمی خواهم برگردی

می خواهم در قامت تازه ات

با هم دیدار کنیم

 

پ.ن. خیلی وقت است، ننوشتم. کمی هم که نوشتم، شوق اینجا نوشتنش نیست. اما همچنان اینجا را دوست دارم. اینجا خانه من است و شاید روزی برگشتم...


 
دانه و نور
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

شاید هیچ چیزی در این جهان تو را اینقدر نمیراند که در وجود نور تردید کنی یا از درآغوش گرفتنش ناامید شوی...

این بوی مست کننده بهاری که آمده است زمین را بار دیگر زنده کند، چقدر آشناست...

خنکای این نسیم انگار چیزی را در درونم زنده می کند. انگار دانه ای در تاریکی زمین، آرام آرام، برای چشیدن طعم این نسیم بر تنش، راه خود را به سوی نور باز می کند...


 
برف می بارد
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

چمباتمه زده در خود. برف می بارد. سفیدی مطلق

ایستاده. دستها باز. لبخندی رو به آسمان. برف می بارد. سفیدی مطلق


 
← صفحه بعد