ایران- روز- داخلی-خارجی
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

ورودی عمارت عالی قاپو- روز- داخلی

-         آجی! اینا چی می گن؟

-         صدا میاد دیگه!

-         سلااااام!

من سعی می کنم تعجبم را قورت بدهم که بیشتر بتوانم بشنوم و می شنوم. و نمی دانم چرا چشمانم به آهستگی تر می­شود.

-         دمشون گرم...

صدا مسیرش را از دیوار ها و سقف می پیماید و می رود آن گوشه مقابل در گوش خواهر می­نشیند. می خندد. لحن جمله­ام خودم را بیشتر از مرد محترمی که با شگفتی به سمت صدایم برگشته است، متعجب می­کند.

زیاد نمی مانم. از خودم تعجب می­کنم. چرا چشمم.... راه می­افتم.

 

اتاق موسیقی- عمارت عالی قاپو- روز- داخلی

 به در و دیوار خیره شده ام و هنوز چرا آویزانم است. ناچار چرا را هل می دهم به سمت دیوار ها.

-         چرا این جا را صلیبی ساخته اند؟

راهنما از طنین صدا می گوید و عایق شدن حفره ها که هم صدا را زیبا تر می کند و هم صدا را درون خودش حفظ می کند ... من هول دارم. این جواب آن تری نابهنگام نمی شود که. لبخند می زنم و راهی برگشت می شوم....

 

ایوانِ عمارت عالی قاپو- مشرف به میدان نقش جهان- روز - نیمه خارجی

حالا اینجا، کنار این منظر میدان که زیر پایم است، نسیم موهای خیالم را به بازی می گیرد. اینجا، بهانه خیسی چشمان، نرم می آید و کنارم می ایستد.

می دانستم و نمی دانستم ... این غرور زخمی خودش را جایی پنهان کرده بود ... من هم باورم شده بود که نتوانسته ایم ... حالا اشک آمده است به شستن این باور....

حالا این نسیم و آن صدا ...، این منظره و آن حفره ها ...، خاطرات دوری را به یادم می آورد از حُسن. حسنی بشرساخت که زیبایی و قدرت را کنار هم نشانده است ....

ایران- شب و روز- داخلی و خارجی

نسیم، آب و روشنی....


 
بی نهایت تو
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دلم یک شعر می خواهد

شعری بی وزن که غزل ببارد از آن

شعری که بی نهایت تو داشته باشد

شعری که معلومم شود تو کجایی، من کجا

می خواهم ببینم عاقبت از تو خواهم پرسید یا نه

می خواهم ببینم، تهِ تهِ این دنیا را

می خواهم ببینم تعریف هایی که از خودت کرده ای واقعا چه شکلی اند

دلم یک شعر می خواهد بی وزن که همه قافیه هایش تو باشی

دلم می خواهد منم را بیاورم پیشت

و بگویم این من

خوب خواهم شد؟

دلم می خواهد آنقدر بنویسمت که بیایی و دست بر شانه ام بگذاری که برویم

وقت رفتن است...

***

من نتوانستم

نتوانستم به آن عهد وفا کنم

من دست دراز نکردم تا تو

و نشستم

من نیامدم

من فرو رفتم

تو بیا

من نتوانستم به عهدم وفا کنم

****

بالکل یادم رفته

یادم رقته شیرینی تبسمت

یادم رفته آغوش مهرت

صدای رود صدایت

یادم رفته

به یادم بیاور

شاید نجات یابم

شاید جریان یابم به سویت

آهسته که نه

سرو دست افشان بیایم

دلتنگت-  من


 
بهاریه
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

حتی بهار هم ...


 
سَرَک دَر من
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

این روزها کمی زنده ام

گاهی اوقات سَرَکی می کشی «دَر» من.

هر چه پیرامونم هست جان می گیرد

سبز می شود و در یک به پیوستگی آشنا- جوری که گسستگی قبلیشان غریب به نظر می رسد- نگاه می کنند-می کند- و سخن می گویند - می گوید- ...

فرصت کوتاه است و کلمات لغزنده، درست به لغزندگی همآن لحظه، سرریز می شوند..

 و من حرفی از آن کلمات را به خاطر نمی سپرم، فقط نگاه می شوم و می ببینمت....

 


 
هارون
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

و معلم گفت:‌ هارون به دعای موسی بود که پیام آور شد.

از آن روز مانده ام.

مانده ام که آیا دعای "من" می تواند؟

"می تواند" تو را، "تو" کند؟


 
بی برگی
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به درختان نگاه کن!

حتی حالا هم

با تمام بی برگی شان

دست به آسمانند.

صومعه سرا-دی 90


 
 
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

کاش... ای کاش... با تو بودم


 
 
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

باید که صرف کنم فعل تقوموا را                          شاید که مثنی، شاید فرادا


 
صبح
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چقدر صبح قشنگ است...

حتی در این ازدحام بی حد بی معنا...

انگار از عالمی دیگر است....

 

پ.ن. نوشتن از عالمی دیگر پر از سه نقطه می شود دیگر


 
 
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت   بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم   افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت

 
← صفحه بعد