سر نوشت. بالاخره مجمع عمومی به خوبی برگزار شد. خسته بودم اما خستگی ام از جنس آن حس سبکی و شادی بود که بعد از دو، سه روز کوهپیمایی در اتوبوس که نشسته ای پُرَت می کند... خستگی و آرامش .. و شادی...
خسته ام و خبری می آید
باور کردنی نبود
وقاحت تا کجا؟
دشمنی تا کجا؟
تنهایی تا کجا؟
نادانی تا کجا؟
...
گیجم
کلی کار مانده، ولی من نمی توانم بنشینم. و می زنم بیرون...
....
به خودم نیستم..
تاکسی اشتباهی سوار می شوم..
اشکم سرازیر می شود بی محابای دیگران...
....
فقط یک مکان در خاطرم می آید... مکانی به وسعت همه مکانها
فقط یک زمان ... زمانی به درازای همه زمانها
و یک نام...
و نهایت وقاحت را یادم میآید
و نهایت نادانی را
و نهایت تنهایی را
و نهایت دشمنی را
و اوج تجلی «تو» را
یادم می آید
و قرآن را که باز می کنم، تازه «خبر» را می شنوم:
وَلاَ تَحْسَبَنَّ اللّهَ غَافِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّمَا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الأَبْصَارُ ﴿42 ابراهیم﴾
خدا را از آنچه ستمکاران مىکنند غافل مپندار جز این نیست که [کیفر] آنان را براى روزى به تاخیر مىاندازد که چشمها در آن خیره مىشود.